X
تبلیغات
رایتل
داستان جالب عُقاب - اسلام اسلام

داستان جالب عُقاب

داستان جالب عُقاب


 مردی تخم عقابی پیدا کرد و آن را در لانه ی مرغی گذاشت. عقاب با بقیه ی جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آنها بزرگ شد. در تمام زندگیش، او همان کارهایی را انجام داد که مرغها می کردند؛ برای پیدا کردن کرمها و حشرات، زمین را می کند و قدقد می کرد و گاهی هم با دست و پا زدن بسیار، کمی در هوا پرواز می کرد.

 

   سالها گذشت و عقاب پیر شد .

روزی پرنده ی با عظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان ابری دید. او با شکوه تمام، با یک حرکت ناچیز بالهای طلاییش، بر خلاف جریان شدید باد پرواز می کرد.

 

عقاب پیر، بهت زده نگاهش کرد و پرسید: «این کیست؟»

 

همسایه اش پاسخ داد: «این عقاب است ـ سلطان پرندگان. او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم.»

 

    عقاب مثل مرغ زندگی کرد و مثل مرغ مرد. زیرا فکر می کرد مرغ است.

تاریخ ارسال : شنبه 21 مرداد‌ماه سال 1391 04:20 ق.ظ | نویسنده: فاطمه | چاپ مطلب

(0)

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام : *
پست الکترونیک : *
وب سایت :

ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد